تبليغاتX
رویا


















رویا

خصوصي

 

در حضور دیگران میگویم تو محبوب من نیستی

و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام

می گویم میان ما چیزی نبوده است

تنها برای اینکه از دردسر به دور باشم

شایعات عشق را ، با آن شیرینی ، تکذیب می کنم

و تاریخ زیبای خود را ویران می کنم .

احمقانه ، اعلام بی گناهی می کنم

نیازم را می کشم ، بدل به کاهنی می شوم

عطر خود را می کشم و

از بهشت چشمان تو می گریزم

نقش دلقکی را بازی می کنم

و در این بازی شکست می خورم و باز می گردم

زیرا که شب نمی تواند ، حتی اگر بخواهد ،

ستارگانش را پنهان کند ،

و دریا نمی تواند  ، حتی اگر بخواهد ،

کشتی هایش را.

در بندر آبی چشمانت  - نزار قبانی – ترجمه ی احمد پوری .

 

 

+نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت14:51توسط سیاوش | |

زندگی در میان جنگ تو را برگزید

تا عشق یک سرباز شوی.

با پیراهن ابریشمی محقرانه ات،

با ناخن های رنگین و جواهری ات

تو برگزیده شدی تا از میان آتش بگذری.

بیا آواره ی من

بیا و از روی سینه ام شبنم سرخ را سرکش

نمی خواستی بدانی کجا میروی

تو شریک رقص بودی،

بی همرقصانی،بی سرزمینی،

و اینک گام می زنی در کنار من

و میبینی که زندگی با من پیش می رود

و مرگ پشت سر ما خوابیده است.

اینک تو نمی توانی برقصی

با پیراهن ابریشمی ات در تالار رقص.

نا گریز از رفتن به روی خاری

و جا گذاشتن قطرات خون.

مرا ببوس ،یک بار  دیگر،عشق من ،

تفنگ را پاک کن رفیق من.

هوا را از من بگیر خنده ات را نه.پابلو نرودا،ترجمه ی احمد پوری

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت12:2توسط سیاوش | |

وقتی تو در می زنی،من دلم پر میزند

می گوید:آه بگشا ،عشق است، در میزند

می آیی مینشینی روبه روی من آن گاه ،

بهار گل میدهد ،خورشید سر می زند

تا دیگران بجنبند ،نگاه تشنه ی من

در میخانه ی چشمت ،دو –سه ساغر می زند

شوق تو دارد اما ،رخصت پروازش نیست

پشت دهان عشقم ،بوسه ،پرپر می زند

در طیف پیراهنت ،به چه می ماند تنت؟

گل یاسی که گاهی یه نیلوفر می زند

چه رمز و رازی دارد سازت که یک نغمه را

صد بار اگر میزند ،نا مکرر می زند

همنوازی می کند ،چشمم با چشمت ،

اما هر راهی را نگاهت دلنشین تر می زند

دهانت حرفی دارد با دیگران و چشمت

با من و تنها با من ،حرفی دیگر می زند

حرفی که معنی اش را ،تنها جفتت میفهمد

مانند بق بقویی که کبوتر می زند

از تو می سوزم ،اما،نمی میرم که ققنوس

نبض دوباره زایی اش،در خاکستر می زند

 

تیغ و ترمه و تغزل –حسن منزوی-به کوشش محمد فتحی-انتشارات آفرینش

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت19:48توسط سیاوش | |

زندگی پسر  ایرونی  نسبت به زندگی دختر ایرونی خیلی سخته .میدونید چرا؟چون پسر ایرونی هرچقد هم درس بخونه و هر مدرکی هم داشته باشه ،بالاخره باید بره سربازی.برای جامعه هم اصلا مهم نیست که تو چیکاره ای،اونا ازت میخوان که اگه میخوای بهت کار بدیم باید چند ماهی رو برامون مجانی کار کنی.میدونید مشکل چیه؟مشکل اینه که اساسا تو جامعه ی ما کاری وجود نداره  و کاری انجام نمیشه،که من یا هر پسر ایرونی دیگه بخواد اون انجام بده،البته این موضوع استثناها هم داره .

غرض از گفتن این حرفا این بود که بگم  من هم بالاخره به همون مرحله ای رسیدم که تقریبا همه ی پسر های ایرونی از اون فرار میکنن.از اول شهریور دوران مقدس خدمت سربازی بنده هم آغاز میشه؛ی چند روزی را باید برم نیشابور  ،بعدش برمیگردم میام تهران.تقریبا تا اواسط مهر ماه ،نمیدونم با این شرایط کارم تو مدرسه به کحا میرسه؟بیخیال به قول یکی از دوستان این هم مرحله ای از زندگی که باید گذروند.یاعلی

+نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت11:35توسط سیاوش | |

باید به فکر تنهایی خودم باشم

دست خودم را میگیرم و

از خانه بیرون میزنیم.

در پارک بجز درخت

هیچ کس نیست

روی تمام نیمکت های خالی مینشینم

تا پارک از تنهایی رنج نبرد

دلم گرفته

یاد تنهایی اتاق خودمان می افتم

و از خودم خواهش میکنم

به خانه بازگردد.

تنفس آزارد-محمد علی بهمنی

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت12:26توسط سیاوش | |

 

هست طومار دل من به درازای ابد        بر نوشته ز سرش تا سوی پایان تو مرو

اطلاعات ما از هویت شمس بسیار محدود است ،اما با توجه به بازتاب شخصیت او در زندگی مولانا می توان گفت :شمس الدین محمد علی بن ملک داد (حدود582-645)،از مردم تبریز  شوریده ای از شوریدگان عالم و از آن رندان عالم سوز که در هر هزاره یا سده ای یکی از ایشان ممکن است در گوشه ای از گوشه های زمین ظهور کند.

دگرگونی و تولد ثانوی مولانا را باید نتیجه ی برخورد با شمس بدانیم،تا جاییکه جاودانگی  و ابدیت نام شمس در طول تاریخ حاصل برخورد با مولانا بوده است؛ و این دو شخصیت متمم وجود یکدیگرند ،بطوریکه تصور این دو ،جدا از یکدیگر،امری بسیار دشوار است.شمس در 26 جمادی الثانی سال 642 به قونیه آمده است و پس از حدود 16ماه قونیه را ترک گفته و پس از مدتی در سال644بازگشته و در 645برای همیشه نا پدید شده است.علت رفتن شمس از قونیه ،به درستی دانسته نیست .اما پیداست که تغییر حالت و روش مولانا –که در نظر اهل قونیه و مردمان متعصب آن عهد امری نا پسند بود-یکی از عوامل اصلی بوده است.و در آن غوغای عوام که او را جادوگر و ساحر میدانستند ،جانش در خطر بوده است .

مذهب فقهی  شمس، شافعی بوده است.و این تنها موردی است که« روش »او از« روش» مولانا جدا میشود؛ چرا که مولانا در فقه بر مذهب حنفی بوده است ،اما شمس تصریح دارد که در مذهب شافعی تعصب نداشته است.درباره ی خوی و خصلت های شمس هم میتوان گفت وی مردی تنگ حوصله ،دیرجوش و بی اعتنا به تمام موازین حاکم بر عرف و عادتهای زمانه بوده است. از گفتار های او به روشنی دانسته میشود که وی به خرقه دادن و خرقه گرفتن که در عصر او از بنیادی ترین مساله نظام خانقاهی تلقی می شده است،  چندان اعتقادی نداشته است.شمس از میان شاعران بزرگ ، سنایی و عطار و خاقانی و نظامی را می پسندید.

معیار شمس برای ارزیابی مردمان ،علم و فضل و زهد و عبادت نیست بلکه تنها«عشق»است و از همین رهگذر او «بایزید بسطامی »را برجسته ترین چهره ی تاریخ این قلمرو از معانی میدانسته است.

حرف آخر:دیدار با شمس یک نتیجه ی بنیادی برای مولانا داشت و آن اینکه معیارهای ارزشی مولانا را دگرگون کرد.یعنی ارزشهایی که برای یک فقیه یا واعظ ،در آن روز وجود داشت و گاه گرفتاریهایی برای صاحبانش حاصل میکرد ،او را رها کرد ،خداوندگار را از زندان عادات و عرف های زمانه آزاد کرد.

 مولانا جلال الد ین محمد بلخی-غزلیات شمس  تبریز-مقدمه ،گزینش و تفسیر دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی .ج 1

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت14:45توسط سیاوش | |

 

روزی که سرمربی تیم ملی شد،تمام کارشناسان معتقد بودند که  انتخاب او برای تیم ملی کاملا اشتباه است و او تجربه ی این کار را ندارد.اما او خواسته یا نا خواسته سرمربی تیم ملی شد.8فروردین88با شکست مقابل عربستان از تیم ملی کنار گذاشته شد.

از فردای آن روز دیگر خبری از آقای گل جهان نبود .شهریار خانه نشین شده بود ، تا بعد از نه ماه  دوری شهریار به خانه اش برگشت و سرمربی تیم پرسپولیس شد.و در روزهای آغازین استقلال را شکست داد تا بیشتر  از قبل نزد هواداران محبوب  شود و بالاخره با پرسپولیس در 3خرداد89 قهرمان جام حذفی شود.

در شروع فصل جدید اوضاع کاملا مساعد بود و او به همراه شاگردانش روزهای نسبتا آرامی را سری می کردند، تا باخت به استقلال همه چیز را تغییر داد.در روزهایی که انتقادها از علی دایی به اوج رسیده بود و اختلاف او با مدیریت باشگاه هم هر روز بیشتر نمایان میشد ،شهریار باز هم مانند روزهایی که بازی میکرد ،در عمل جواب منتقدان را داد و بار دیگر جام حذفی را  با شاگردانش بالای سر برد.اما این بار مانند سال قبل لبخند به لب نداشت و اگر به اصرار اطرافیانش نبود حتی به روی سکو هم نمی آمد.  آری این روزها خبر رفتن شهریار بیش از یش قوت گرفته و به گفته ی خودش امروز(جمعه) روز آخری است که او مهمان هواداران پرسپولیس بود.

تکمله:

۱-علی دایی  شناسنامه ی فوتبال ایران است ،مردی که نزدیک به یک دهه دربالاترین عرصه فوتبال بازی کرد.بی تردید او هر کجا باشد برای هواداران فوتبال خصوصا پرسپولیسی ها محبوب و قابل احترام است.چهره ایی مغرور اما پر تلاش که به قول عادل فردوسی پور« هر موقع انتقادها از علی دایی  به اوج میرسد او بهتر نتیجه میگیرد»

2-شاید آن روزهایی که پرسپولیس مدام می باخت ،من از منتقدین او بودم ،اما امروز اصلا دوست ندارم شهریارپرسپولیس را ترک کند. 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت13:15توسط سیاوش | |

در بندر آبی چشمانت

باران رنگ های آهنگین می وزد

خورشید و بادبان هایی خیره کننده

سفر خود را در بی نهایت تصویر میکنند

در بندر آبی چشمانت

پنجره ای گشوده به دریا

و پرنده هایی در دور دست

به جستجوی سرزمین های به دنیا نیامده.

در بندر آبی چشمانت

برف در تابستان می آید.

کشتی هایی با بار فیروزه

که دریا را در خود غرقه میسازند

بی آنکه خود غرق شوند.

در بندر آبی چشمانت

بر صخره های پراکنده میدوم چون کودکی

عطر دریا را به درون میکشم

و خسته یاز می گردم چون پرنده ای.

در بندر آبی چشمانت

سنگ ها آواز شبانه میخوانند.

در کتاب بسته ی چشمانت

چه کسی هزار شعر پنهان کرده است؟

ای کاش،ای کاش دریانوردی بودم

ای کاش قایقی داشتم

تا هر شامگاه در بندر آبی چشمانت

بادبان بر افرازم.

در بندر آبی چشمانت-نزار قبانی.ترجمه ی احمدپوری

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت15:2توسط سیاوش | |

 

تنها 10دقیقه دیر رسیدن کافی بود تا  چیزی از فیلمی که تمام سکانس های آن در جاده و ویلایی در شمال اتفاق افتاده بود و اینهمه از آن تعریف شنیده بودم ،نفهمم.به همین خاطر تصمیمم بر آن شد تا بار دیگر این فیلم را نگاه کنم. درباره ی الی فیلمی از اصغر فرهادی...فیلمی که تک تک سکانس ها و دیالوگ های آن فوق العاده بود،... و پایان بی نظیرآن...

اما 2 سال زمان خوبی بود تا بار دیگر از کارگردان چهارشنبه سوری و درباره ی الی کاری دیگر شاهد باشیم.جدایی نادر از سیمین...تعارض تجدد و سنت. سکانس اول فیلم با صحنه ی دادگاه آغاز میشود،پیمان معادی که ایفاگر نقش نادر است هرگز حاضر نمیشود به خاطر علاقه به وطن و البته نگهداری از  پدرش ،همسرش سیمین را(لیلا حاتمی)را در سفر به آنور آب همراهی  کند،و این جدال ،حوادث دیگری را به دنبال دارد. البته این اثر به یاد ماندنی فرهادی را میتوان از دیدگاه اخلاق بررسی کرد.در این اثر فوق العاده ی اصغر فرهادی به غیر از پیمان معادی و لیلا حاتمی باید به هنرمندی شهاب حسینی، ساره بیات، سارینا فرهادی و مریلا زارعی اشاره کرد.اگرچه این روزها مخاطبان عادی کمتر از این فیلم استقبال میکنند،و به زعم دوستان ،اخراجی های3 پرفروش تر از جدایی نادر از سیمین است،اما به هر حال قدر اصغر فرهادی را باید بیش از پیش دانست.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت16:29توسط سیاوش | |


محبوبم از سفربازگشت

و در من نگریست  وگفت: تو مرده ا ی.

و شب را گذراند  

             در حالیکه در مزرعه های من می تاخت

           و گنجشکان مهاجر را می زد

         وشاخه های مر ا با شبنم مهربانی و جنون

                                                       آب می داد.

 

سپیده دمان گل های سرخ من ،با گرمی و نور شکفتند

و گنجشکان به شاخسار من بازگشتند

و درختانم جوانه های شفاف و زرین در پوشیدند

 

آنگاه یارنفسی برآورد

                        دلتنگ

                       که :

                 «باید بروم»

 

غمنامه ای برای یاسمن ها،غاده السمان،ترجمه ی دکتر عبدالحسین فرزاد.

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت19:57توسط سیاوش | |